تبليغاتX
لحظه ها و احساس
خدایا!چشم امید و انتظاری بس فراخ به رحمت و گشایش دارم ، من وعده های تو را باور کرده ام.
 


Wonderful things are

Carefully created by ALLAH!!!

Wonderful moments are

Carefully planned by ALLAH!!!!

People like you are

Carefully chosen by ALLAH!!!

WE belong to the Deen of Islam

How WONDERFUL is that…

May ALLAH give us the strength on this day,

May ALLAH forgive us for all our sins on this day,

May ALLAH protect us from evil on this day,

May ALLAH give us health on this day,

May ALLAH keep us save to our distension on this day,

May ALLAH accept all our DU'AH's on this day,

AND LASTLY

Let us make SHUKR to ALLAH for everything he has done for us. “TAKBEER”

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:18  توسط منیژه | 
 

- تبسم ، بدون اینکه دهنده اش را فقیر کند، گیرنده اش را ثروتمند میسازد.

- تبسم ، فقط یک لحظه پایدار است ولی گاهی خاطره اش تا ابد باقی
 
 می ماند.

- تبسم ، در خانه خوشبختی ایجاد می کند و در تجارت حسن نیت ، زیرا
 
 تبسم نشانه ی دوستی و رفاقت است .

- تبسم خستگی را برطرف و افراد مایوس را امیدوار می کند.

- تبسم اشعه آفتاب است برای افسردگان و بهترین پادزهر طبیعی است
 
 برای ناراحتی .

- تبسم را نه می توان خرید ، نه می توان گدایی کرد و نه می توان دزدید.

- اگر می خواهید مردم شما را دوست بدارند تبسم کنید.

- یک تبسم می گوید :من دوستت دارم .
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:2  توسط منیژه | 
 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم  کیسه راگرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم .

 

منبع: سایت vandaaa

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:58  توسط منیژه | 
 

خدایـا! تو را سپـاس به خـاطر تمام لحظاتی که تـاب تحمـل نداشتـم

و تو دستم را گـرفتی، دلشکستـه بـودم و تـو به من، قدرت بخشش

 دادی.غمگین بودم و تو اشکـم را به لبخند مبدل کردی و در روزهای

بارانی زندگی ام، آفتاب رحمتت را ظاهر ساختی.

معبودا! چگونه شکر تو را به جای آورم که تو ارحم الراحمینی.

 

                                                                                        سحر کیانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:26  توسط منیژه | 
 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته

و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟؟

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا !

می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت

که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:31  توسط منیژه | 
 

چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد

چرا بعضی نمی دانند که دنیا به یک تار موی عاشق نمی ارزد

چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است

و در آن ذکر هم یاد خدا خالی است

و گویی میوه اخلاصشان کال است

چرا شغل اصیل و رایج این عصر تجاری است

چرا در اقتصاد راکد این بازار

صداقت نیز رویایی است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:6  توسط منیژه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی نبرد بی پایان لحظه هاست،
هدف جنگیدن، خون دادن و به خون غلتیدن است.
هدف پیروز شدن نیست که حریفی در این میانه نیست...
زندگی نبرد بی پایان میان من و من است .
گرچه هنوز مشخص نیست ، گرچه هنوز
مشخص نیست این نبرد مدام بر سر چیست ...

پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
پیوندها
دانشگاه علمی- کاربردی بندرلنگه
مردمان
آفتاب
سکوت
گرافیک و طراحی لوگو
شوتوکان بانوان یزد
نغمه های غریبانه
همیشه در اوج
دنیای ان.ال.پی
ماورای سکوت
چند کیلو امیدواری
مترجم پارس
متین
فکر بزرگ
تبیان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

Powered by Abzarak.com